باران که می بارد تو می آیی

عاشقانه هاي من براي پسرم داوين
 
آبّی
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٥ : توسط : مامی مریم

چه روز قشنگی

الهی شکر


 
قهر تو تلخی زندون رو به یادم میاره
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٦ : توسط : مامی مریم

پریشب نمیدونم چی شد چیزی میخواستی و ما ندادیم یا چه اتفاق ناراحت کننده دیگه ای برات افتاد که قهر کردی و رفتی تو اتاقت ولی داستان به اینجا ختم نشد

 

 

در اتاقت هم پشت سرت بستی!

 

 

بابات انگشت به دهن نگات میکرد

منم اشک تو چشمام جمع شده بود

ای وای من چه زود بزرگ شدی...


 
این پست مخاطبینی خاص دارد!
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۳ : توسط : مامی مریم

آمار وبلاگتو چک میکنم

و آی پی آدم هایی رو میبینم که حالمو به هم میزنند از اینکه اینجا رو باز میکنن فقط ببینن چه خبره؟ نکنه زده باشی جلو و اونا خبر نداشته باشند...

گاهی حالم به هم میخوره از اینکه خاله خانباجی بازی به این یکی دنیا هم نفوذ کرد...

حیف.................................

اینا ترمز اند واسه نوشتن آدم اونم ترمز دستی که تا بیخ بالا کشیدیش و اگه گاز بدی ممکنه راه بیفتی ولی از رگلاژ درمیاد و بوی گند لنتات همه جا رو برمیداره...

متاسفم ولی حسم بود و نوشتمش

همه حسا که نباید لطیف باشند!


 
خیلی کارت بد بود...
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩ : توسط : مامی مریم

دیشب چون پارسا رفت بغل بابات حسودی کردی و زدیش من اولین بار بود میدیدم یه بچه دیگه رو میزنی دستاتو گرفته بودیم با پاهات میزدی شروع نکرده تا آخر خط رفتی مادر؟

من اصلا دلم نمیخواد تو بچه های دیگه رو بزنی مخصوصا پارسا رو که مثل خودت دوستش دارم...

آدمیزاد عجب موجود عجیبیه یه روز غصه اینو میخوری زدن بلد نیست یه روز حرص این میخوری که دست بزن پیدا کرده...

آدمیزاد هیچ وقت راضی نیست هیچ وقت...

خدا سفر بعدیمون رو به خیر بگذرونه امیدوارم پارسا تا هفته دیگه یاد بگیره از خودش دفاع کنه


 
روزت مبارک
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٧ : توسط : مامی مریم

...


 
حالا بشین بچه بزرگ کن
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦ : توسط : مامی مریم

بینی ات رو تمیز کردم و قطره کلرور سدیم رو آوردم برات بریزم

لگد نثارم میکردی که خودتو نجات بدی

بس از قطره بدت میاد

لگد پروندنت به نظرم بامزه اومد این بار

زدم زیر خنده

کار بدی کردم

اما نه در اون حد که بالای لبم رو چنگ انداختی و خونش بند نمیومد

"بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند" شازده کوچولوی من...


 
چی بگم جز Shame on me!!!!!!!!!!!!!!
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٧ : توسط : مامی مریم

دیشب داشتم ساندویچ هات داگ میخوردم

با اینکه شام یه لوبیا پلو توپ مامان ناهید پز نوش جان کرده بودی داشتی بهم نگاه میکردی

دلم طاقت نیاورد و یه تیکه هات داگ با نون کندم گذاشتم دهنت به امید اینکه بدت بیاد و عق بزنی

صدافسوس که خوشت اومد و دو لقمه دیگه هم بعدش خوردی

و اینگونه بود که به دنیای غذاهای آلوده قدم گذاشتی...

 

پی نوشت: پگاه جان ببخش منو که از داوین مینویسم من زندگی نرمالمون رو ادامه میدم که تو هم انرژی بگیری واسه از سر گرفتن زندگی نرمالت میدونم خیلی سخته فاجعه است ولی به قول اسکارلت فردا روز دیگریست....


 
من دیگه 24 دی ماه رو چطور جشن بگیرم وقتی سپهر جانم نیست
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۱ : توسط : مامی مریم

 

 

 سپهر جانم

 

تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است

باران دیده ام همدم شبم یار آن چنان است

جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر بر نگردد

ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمانست

بگو به خاک هم نشین ماهی

ای باران ای باران از غصه ام آگاهی

می باری بر مزارش خوش به حالت که بارانی

بزن نم به خاکش ز اشکم نپرسد چرا تنهایی

از قطره ات چون شکفد به خاکش سبزه همی

بوی ماهم کشاند به خاکش ابر باران

 

خدایا به پگاهم صبر بده

آرامش بده

خدایا...


 
sharing
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۱ : توسط : مامی مریم
 
وقتی گرسنه ای خوب حواست جمعه ها
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٧ : توسط : مامی مریم

به بابات میگم: علیرضا شام داوین رو گذاشتم رو گاز، گرم شد بده بخوره

اسباب بازیتو ول میکنی میدوی میری تو صندلی غذات میشینی!

مهلت بده گرم شه مادر...


 
← صفحه بعد